تبليغاتX
italia campioni del mondo

italia campioni del mondo






بووووووم 

 

خبرای خوب تمومی ندارن. این یه ماه عالی بود هرچی که میخواستم شد یادتونه گفتم یه قدرت عظیمی پشتمه افتاده دنبال کارام. بیرا نگفتم امروز جواب دانشگامم اومد. بیرون بودم که دوستم زنگ زد سریع شماره شناسنامه رو بهش دادم اونم وارد کرد تو سیستم.
چه خبر خوبی انتخاب اولم قبول شدم دیگه افتادیم رو غلطک اگه مردین منو منحرف کنین میخوام سر دو سال مدرکمو بگیرم و ... خیلی نقشه دارم احتمالا بعده عیدم دو مرتبه رفتم سرکار "خدا کنه شرکت قبول کنه" خوبیش اینه که کلاسام دو روز بیشتر نیس حالا که وقتشو دارم میخوام عکاسیمو و ادامه بدم همه چی تغییر کرد خدایا شکرت.

من و تو هم که میخواد بازم بترکونه کمتر از یه ماه دیگه گرمی اواردز و مستقیم میاره رو آنتن دمشون گرم

نوشته شده توسط اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

گلدن گلوب 2012 

خب همین چند لحظه پیش شصت و نهمین دوره گلدن گلوبم به پایان رسید. فقط اومدم تبریک بگم به من که خیلی چسبید. به دو دلیل یکی اینکه مراسم و امسال زنده می دیدم دوم اینکه فیلم اصغر فرهادی که کاندید بهترین فیلم خارجی "غیر انگلیسی زبان" شده بود جایزه گرفت.

عالی بود این جایزه ارزش خیلی زیادی داره خوشحالم که فرهادی اونجا حضور داشت جای شهاب حسینی خیلی خالی بود. اصغر فرهادی بعده اینکه جایزه رو از دست مدونا گرفت سخنرانی خوبیم داشت "خیلی بهتر از فرانسویایی که با متن سخنرانی کردن" جالبه که کارگردان حین صحبتای فرهادی رو چهره های دی کاپریو و برد پیت زوم کرده بود.

بعده اونم بالاخره کلونی جایزه بهترین بازیگر درام مرد و گرفت تا من از نحوه پخش جایزه ها راضی باشم اگه حوصلش بود شاید خبرای تکمیلی رو تو پستای بعدی گذاشتم.

نوشته شده توسط اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

 

 

چه خبرا خوبید ؟ از احوالپرسیای بعضیاتون مام خیلی خوبیم

این چند روز حس نت اومدن نداشتم. وقتی حسش نباشه نیس دیگه یعنی نوشتنم باید دورشو خط کشید. دلم میخواس سرم خلوت تر شه بعدا بیام. وقتی دور و برم شلوغ میشه نت اومدن برام عذاب آوره !

دیروز یه روز خیلی باحال و داشتم سرشار از اتفاقای عجیب. چند شب پیش دایی کوچیکه بم زنگ زد که اگه دوس داری پنج شنبه صبح بیا ایستگاه ما همایش داریم اگه خوش شانس باشید یه چیزیم گیرتون میاد. اولش دودل بودم ایستگاشون نسبت به خونه ما دوره یاید خیلی حوصله داشته باشی تا اونجا بری ..

بهم گفت اگه میخوای بیای باید تا آخر شب خبرشو بدی چون داریم اسما رو رد می کنیم و بعده اون نمیشه. از شانس بدم همون روزم باید پروژه کار آموزی و تحویل دانشگاه میدادم. دیگه به هوا اینکه زود میزنم بیرون قبول کردم که بیام.

قبلش بگم این همایش برا آتش نشانای داوطلب بود. فک کنم این مراسم و شهرداری تدارک دیده بود ظاهرا قرار بود همه برن صالح اباد که خوده قالیبافم اونجا باشه دیگه نمیدونم چی شد افتاد اون ایستگاه. حالا من اونجا چیکار میکردم ؟ تابستون بود که به ما گفتن یه همچین کلاسایی هس اگه تمایل دارید می تونید به صورت رایگان آموزش ببینید و آخر سرم اگه همه کارا رو بلد شدید یه دیپلم رسمی میدن و "مثلا" یه سری مزایا از اونجا که بعضی وقتا من حسابی خوش شانس میشم تا جایی که تا لب دریام میرم باید یه افتابه پر با خودم باشه دو روز بعد خبر دادن که شرمنده بودجه نداریم و کلاسا فعلا منحله ..

بعده چند وقت داییه خجالت زده. بهم گفت که اگه دوس داری مدارکتو بده یه دیپلم همینجوری بگیر تا هم کلکسیون افتخاراتت بیشتر از این خالی نمونه هم بعدا فقط یه آموزش می بینی منم برا اینکه تو ذوقش نزنم قبول کردم و از ماه پیش به عنوان اتش نشان داوطلب تو سطح شهر مشغول انجام وظیفم برا همینم تو مراسم دیروز بودم!

صبحش به هر جون کندنی که بود خودمو رسوندم ولی چشتون روز بد نبینه هر چی میرفتم جلو فقط جنس مخالف میدیدم. من همیشه خانوما رو به چشم یه فرشته معصوم میدیدم که حضورشون برا ما مردا آرامش بخشه ولی اون صحنه حسابی رو مخ بود. همونطوری که داشتم با خودم دو دوتا چارتا میکردم یادم افتاد که بله امروز پنج شنبه اس و اگه منو فاکتور بگیرید بقیه مردا سر کارن.

دیگه با نیشی باز رفتیم تو دیدیم به به از همون اول جلو در دارن پذیرایی میکنن جاتون خالی چه صبحونه تووپی خیلی مزه داد. منم که فقط حواسم به اون ساندویچ توی دستم و خوراکیهای توی جعبه بود. اومدم که بشینم دیدم همه با کاورن به جز من حتما با خودتون می گید بدتر از اینم مگه میشه بله صبر کنید تا بقیه اشو بگم از قضاء جاهای خوبم اشغال شده بود و اشکان بی خبر از همه جا بدون اینکه بدونه تو چه گروهی بوده و سر گروهش کیه رفت اون جلو نشست. از طرز نگاهام کاملا مشخص بود که هیچی نمیدونم. داشتم صبحونه میخوردم که دیدم یه لنز گنده جلو صورتمه درسته ظاهرا از درشهر برای تهیه گزارش اومده بودن خیلی سریع یه کاور جور کردم و منتظر مراسم شدم یه چند نفر اونور ترم یکی رو بلند کردن و شروع کردن سئوال پرسیدن چقدر خوب شد که منو نبردن و گرنه معلوم نبود چه گندی میخوام بزنم

بعده سرود و سخنرانی نوبت دخترا بود که بیان مانور بدن آخرشم توی محوطه آتیش و خاموش کنن تا ۱۰:۳۰ اینطورا اونجا بودم که دیدم داره دیر میشه سریع گازشو گرفتم که برم دانشگاه تو راه بودم که بهم زنگ زدن پس کجایی داریم اسمارو میخونیم ظاهرا اسم من به عنوان سرگروه رد شده بود  افتضاح پشت افتضاح دیگه داییم رفت پاکت و گرفت قرار شد موقع برگشتن برم اونجا.

نزدیگا ایستگاه هرچی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد رسیده بودم ساعت حدودای ۴ بود همش تو فکر این بودم که یحتمل تو عملیاتی گلاب به روتون دستشویی چیزی که جوابمو نمیده تا اومدم نزدیک اتاق نگهبانی شدم دیدم از بلندگو دارن داد میزنن آقای فلانی به بخش ورودی  فک میکردم معروف باشم ولی نه تا این حد از کجا منو میشناختن جالبه! داییم میگفت عکسا شمال و نشونشون دادما باور نمیکردم .

دیگه تارف زدن که برم بالا دیدم بله تایم ورزششونه جاتون خالی یه کم اونجا بودیم و با دست پر برگشتیم خونه.

نتیجه اخلاقی که از این داستان میگیریم اینه که اگه هر کی هرکاری خواست براتون کنه هر چند خیلی بی اهمیت مانعش نشید شاید بعدا خیلی به دردتون بخوره 

 

خب منو تو هم که میخواد گلدن گلوب و مستقیم بیاره رو آنتن از این بهتر نمیشه تا اون موقع لحظه شماری میکنم.

 

نوشته شده توسط اشکان | لينک ثابت | موضوع: |